احساس
احساس

آیا تا به حال به انسانی مقتدر فکر کرده اید که در 2500 سال پیش می زیسته و از چنین سطح فکر،شعور،اندیشه ی والایی برخوردار بوده که انسان امروز با تمام ادعایش از آن بی بهره است؟؟منظورم کوروش کبیر است !

منشوری از کوروش کبیر :

بگذارید هر کس به آیین خویش باشد .

زنان را گرامی بدارید .

فرو دستان را دریابید .

و هرکس به تکلم قبیله ی خویش سخن گوید .

 آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید .

گسستن زنجیرها آرزوی من است .

رهایی بندگان و عزت بزرگان آرزوی من است .

شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی بدارید ،پس شب هایتان به شادی باشد و روزهایتان راز دار رهایی باشد .

این فرمان من است و از این واژه ی وصیت من است : او که آدمی را از ماوای خویش برآند خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد.ت هست هوارار دانایی و تندرستی باشد من چنین گفته و چنین خواستارم .

                                                   --------------------------

                        کدام راه است که پای خسته را نشناسد

           کدام کوچه خالی از خاطرات است 

                        و کدام دل هرگز نتپیده به شوق دیدار

                                  بیا.....

                        تا برایت بگویم از سختی انتظار

                        که چگونه در دیده های بارانی

                         رنگ هزیان به خود می گیرد 

                                   ***************************

بعضی از حرمت ها چون پیچکی روی شاخ و برگ زندگیمان پیچیده اند و چنان سرعتی رشد میکنند تا به خود بجنبیم تمام دیوارهای قلبمان را اون حسرت پر میکند

 

                                     *********************

ما خوب یاد گرفته ایم در آسمان ها مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهی ها 
_اما هنوز یاد نگرفته ایم روی زمین آیا می شود مثل انسان ها زندگی کرد !!!

                                 *********************

برای دوست داشتن وقت لازم است اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یک ثانیه هم کافیست .

                                 *********************

وقتی خدا مشکلت رو حل می کنه به تواناییش ایمان داره و وقتی خدا مشکلت رو حل نکنه به توانایی تو ایمان داره .

                               **********************

زرتشت:خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد .  

 

لقمان : اگر سخن چون نقره است خاموشی چون زر پر بها است .مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست .

 

 نه طوطی باش که گفته ی دیگران را تکرار کنی نه بلبل باش که گفته ی خود را هدر دهی.یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی .

                           *******************

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شود بودم

چه خوش لحظه ای که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم که آب و گل عشق با غم سرشته است

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته است

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شب های غمگین

که دیگر ندانی کجایم

که دیگر ندانم کجایی .

یک شنبه 6 فروردين 1391, :: 12:59 ::  نويسنده : فاطمه

لئوناردو باف پژوهشگر دينی معروف در برزيل است-متن زیر نوشته ی اوست:

در میزگردی که درباره ی دین و آزادی برپا شده بود، و دلایی لاما هم در آن حضور داشت من با کنجکاوی البته کمی بدجنسی از او پرسیدم:عالی جناب بهترین دین کدام است؟

پیش خودم فکر کردم که لابد خواهد گفت:بودایی.یا ادیان شرقی که خیلی قدیمی تر از مسیحیت و اسلام است.

دلایی لاما کمی درنگ کرد لبخندی زد و به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت:بهترین دین آن است که شما را به خداوند نزدیک کند.دینی که از شما آدم بهتری بسازد-

من که از چنین پاسخ خردمندانه ی او شرمگین شده بودم-پرسیدم:آنچه مرا انسان بهتری میسازد چیست؟

او پاسخ داد:هرچیزی که شما را دل رحمتر،فهمیده تر،بی طرفتر،با محبت تر،انسان دوست تر،و اخلاقی تر بسازد.دینی که این کار را برای شما بکند بهترین دین است.

من لحظه ای ساکت ماندم.و به حرف های خردمندانه ی او اندیشیدم.به نظر من پیامی که در پشت حرف های او قرار داشت چنین است:

دوست من اینکه تو به چه دینی اعتقاد داری!و یا اینکه اصلا به هیچ دینی اعتقاد نداری برای من اهمیت ندارد .آنچه برای من اهمیت دارد رفتار تو در خانه ،در خانواده،در محل کار،در جامعه است.

به یاد داشته باش عالم هستی بازتاب اعمال و افکار ماست،قانون عمل و عکس العمل فقط منحصر به فیزیک نیست.در روابط انسانی هم صادق است اگر خوبی کنی خوبی میبینی و اگر بدی کنی بدی-و بدان شاد بودن هدف نیست انتخاب است***

 

 

دکتر شریعتی می گوید:

چه بسیار دلهایی که میپرستند و نیکی می ورزند و پرستش و نیکی نیز در انها زشت و پلید میشود.

و چه دلهایی که که عشق می ورزند و گناه می کنند و خطا و هوس و گناه در انها زیبا و پاک و زلال است*

همه بشرند اما فقط بعضی ها انسانند*

خداوند دوست دار اشناست عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت*

هرکس مظلوم است خودش ظالم را یاری کرده است*

آه که نادانی انسان خدا را چه رنجی می دهد*

آنچنان که میفهمند هستیم اگر از فهمیدن دیگران رها شدیم از هستی خود گریخته ایم*

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای می تواند از طرف موافق حرکت کند*

کسانی که معنی دوست داشتن و عشق و ایثار را میفهمند خوب میفهمند که خدا را به آسانی شناخته اند*

 

 

روزی انسان از پروردگار پرسید:خدایا اگر همه چیز در سرنوشت ما نوشته شده پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟

پروردگار گفت:شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرده ای*

 

 

معلممان به خط فاصله می گفت:خط تیره.

اون میدونست فاصله چه به روز آدم میاره*

 

 

 

با کسی درد دل کن که: یا درد داشته باشد یا دل.

غیر از این باشد به تو می خندد.

 

 

تقدیم به کسایی که میان اینجا و به من تنها سر میزنن:

بوی مهربانی می آید،کجا ایستاده ای؟در مسیر بادی.بوی مهربانی می آید.هر کجا هستی خدا یار تو باد،

خالق هستی نگه دار تو باد،

بر سر راهت نیفتد خار***

 

 

 

 

 

پنج شنبه 13 بهمن 1390, :: 15:43 ::  نويسنده : فاطمه

تقدیم به تمامی عزیزان:

از خدا میخواهم که انچه را که شایسته توست به تو بدهد ،نه آنچه که آرزو داری ،زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک و شایستگی تو بسیار بزرگ است*

 

حس غریب:

غریب است دوست داشتن و عجیب تر آن است دوست داشته شدن-وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس ها و صداها و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده است به بازی اش می گیریم هرچه او عاشقتر ما سر خوش تر ،هرچه او دل نازکتر ما بی رحم تر،

تقصیر از ما نیست!

تمام قصه های عاشقانه این چنین به گوشمان خورده است،

وقتی که دیگر نبود به بودنش محتاج!

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشسته ام!

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم!

وقتی او تمام کرد من شروع کردم!

وقتی که او تمام شد من آغاز شدم!

                    **و چه سخت است تنها شدن**

 

این مطلب رو واسه "ح" جان میزارم:

می ترسم از نبودنت و از بودنت بیشتر ،نداشتن تو ویرانم می کند و داشتنت مشغولم.وقتی نیستی کسی را نمی خواهم و وقتی هستی تو را می خواهم ،رنگ هایم بی تو سیاه است و کنارت خاکستریم.خداحافظیت به جنونم می کشد و سلامت به پریشانیم،بی تو دلتنگم با تو بی قرار،بی تو خسته با تو در فرار ،در خیال من بمان از کنار من نرو ،من خو گرفته ام به نبودنت و آن زمان که عاشق شوی و بدانی عشقی هست و باور کنی که کسی تو را دوست می دارد و در آن شب های سرد و یخبندان با تو بماند ،در آن لحظات می فهمی    **دوست داشتن و عشق چقدر زیباست **    

 

 

آنان که عشق مرا به بهانه ی عشق دیگر گم کردند ،باشد که این بهانه سایه نفرینی باشد بر خط به خط زندگیشان.

 

زندگی :

زندگی چون گل سرخی است،

زنگی با همه وسعت خویش محفل بی کسی و غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست،اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست،

زندگی جمبش و جاری شدن است،

زندگی کوشش و راهی شدن است،

از تماشا گه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند

زندگی چون گل سرخی است،پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.

یادمان باشد اگر گلی چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه ی دیوار به دیوار همیم.

 

اگر از پایان گرفتن غم هایت ناامید شده ای به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدنش نمی دیدی .صبر کن!

یک شنبه 11 دی 1390, :: 15:8 ::  نويسنده : فاطمه

جلسه محاکمه ی عشق بود و قاضی عقل و عشق را تبعید به دورترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی کرد.قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با آن مخالف بودند.قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:

آهای چشم مگر تو نبودی که آرزوی دیدن او را داشتی و در فراقش می گریستی؟؟؟

ای گوش مگر تو نبودی که آرزوی شنیدن صدایش را داشتی؟؟

و شما ای پاها مگر همیشه آماده ی رفتن به سویش نبودید؟؟؟

پس چرا حالا با او مخالفت می کنی؟همه ی اعضا روی خودشان را برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند.

تنها عقل و قلب در دادگاه باقی ماندند-عقل گفت:دیدی قلب!همه از عشق بیزارند اما من در تعجبم با وجودی که عشق بیش از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟قلب نالید که من بدون عشق تنها یک تکه گوشت هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند.من تنها با وجود عشق یک قلب واقعی هستم.پس همیشه از او حمایت می کنم .حتی اگر نابود شوم -.عشق هدیه ی خداوند به من است*

                   _-_                                 _-_

 

در ثانیه های بودنت می مانم      در فصل شکست خوردنت می مانم

یک سال نه!ده سال چه فرقی دارد    تا لحظه ی دل سپردنت می مانم

                    -----                         -----

 

این مطلب رو واسه اونایی میزارم که نه دل دارن و نه بویی از احساس بردن

*آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوش ات را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری،می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟

 

 

اینم تقدیم می کنم به دوست عزیزم حامی

وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بدون اون چیکار کنی!شرمنده ی دلت باش که بهت اعتماد کرد.

 

بر سر گور کشیشی در کلیسای ولت مینستر نوشته است:

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را تغییر دهم اینک که در آستانه ی مرگ انتظار مرگ را می کشم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم.

 

جمعه 15 مهر 1390, :: 16:21 ::  نويسنده : فاطمه

کشتی مرد در یک طوفان عظیم غرق شد.اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد و توانست خود را به جزیره ای برساند-این مرد با هزاران زحمت برای خود کلبه ای ساخت-روزی برای تهیه ی آب به جنگل رفت وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است به بخت خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خداوند کرد که خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کردی حالا که من با این بدبختی توانستم این کلبه را برای خود درست کنم باید اینگونه بسوزد؟؟مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید او نجات یافته بود وقتی سوار کشتی شد از ناخدا پرسید چگونه فهمیدند که من در این جزیره زندانی هستم ؟؟؟ناخدا پاسخ داد:ما علامت هایی را که با دود برایمان فرستاده بودی نگاه کردیم.

-__-__-                                                            -__-__-                                                       -__-__-

 

سرمشق برای آب و بابا یادمان رفت                                       رسم نوشتن هم خدایا یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم                                            اما خدای مهربان را یادمان رفت

                     

                                   --------------------------------------------------

تو با من باش و بگذار عالمی از من جدا گردد

                             چو یک دم با تو بنشینم دل از هر غم رها گردد

 

 

گفتمش بی تو دلم میمیرد   گفت:با خاطره ها خلوت کن

گفتمش خنده به لب میمیرد  گفت:به خون جگر عادت کن

گفتمش با که دلم خوش باشد  گفت:غم را به دلت دعوت کن

گفتمش راز دلم را چه کنم        گفت:با سنگ دلم صحبت کن

 

 

با شمام:

"دلی را نشکن شاید خانه ی خدا باشد.

کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد.

از کمک کوچکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد.

در زمین مشکل گشا باش چون ممکن است چشم امید کسی به دست تو باشد.

و .. شکست رو قبول نکن.

 

 

**در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن آرام قدم بردارید برای زندگی کردن **

 

      /////////                               اااااااااا                                 \\\\\\\\\\\\

اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام-صبر نکن تا بمیرم بدان که آن وقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید و مجبور می شوی حرف های ناگفته ات را در فراسوی یک مشت خاکستر سرد پنهان کنی پس اگر ذره ای عشق من در دلت هست اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم .

 

و در نهایت:

             یارا از خیال هرم آغوشت می سوزم

        هیزمش را بیشتر کن.

 

اومدین نظر یادتون نره!!!!!! 

جمعه 11 شهريور 1390, :: 15:36 ::  نويسنده : فاطمه

 

آموخته ام… با پول می شود: خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه،   می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام …  مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام …  هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام … همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام … مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام … گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام … راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام …  زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام …  پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام …  تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام …  خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام …  چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام …  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام …  وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام …  هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام …  زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام …  فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام …  لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین
پنج شنبه 12 خرداد 1390, :: 2:18 ::  نويسنده : فاطمه

خیلی جالبه حتما بخونین

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه های راهبه ها مزاحم تمرکز آنها می شد بنابراین این استاد بزرگ دستور داد هروقت زمان دعا فرامی رسد یک نفر گربه را به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.این روال سال ها ادامه داشت یکی از اصول آن مذهب شد.سال بعد استاد بزرگ درگذشت گربه ها هم مردند،راهبه ها آن معبد گربه های دیگری خریدند و به معبد آوردند تا هنگام دعا به درخت ببندند تا اصول دعا را درست به جای آوردند.سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه.

 

 

غزبت آن است که بدانند کجایی نگیرند خبرت      دوس دارم که ندانند کجایی بگیرند خبر

 

 

قلب من میگه که هستی

اما چشمام میگه نیستی

خیلی سخته باورم شه

که تو پیشم دیگه نیستی

بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی

چشم من میگه تو رفتی

اما قلبم میگه  هستی

مگه میشه  تو نباشی

تو مث نفس میمونی

دستای گرمتو کاشکی تو به دستم برسونی

دستم بی تو بی پناهه

می میرم وقتی نیستی

مگه میشه باورم شه

که تو پیشم دیگه نیستی

حالا که همش خیاله بزار دستاتو بگیرم

بزار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم

بزار عاشقت بمونم ،بزار عاشقت بمونم

حالا که همش تو رویاست نزار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب میدونم

بزار عاشقت بمونم،بزار عاشقت بمونم

 

 

 

همه ساعت دارند و همه ساعت ها بی خیال غم و اندوه من و ماست-چرا؟

من که بیزارم از این ثانیه ها که فقط وقت نگه دار غم ما و شماست.

راستی!!!ساعتی بی غم ساعت بودن چه صفایی دارد.

 

 

 

در زندگی به هیچ کس خیانت نکرده ام مگر به خودم،وفای به تو خیانت به خودم بود.

 

 

 

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده هایش به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

که از برایش می توان از جان گذشت

 

 

 

ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود

                                  تقدیم به تو که نمیدانم در خاطرت می مانم یا برایت خاطره میشوم.

 

 

نظر یادتون نره.

دو شنبه 16 اسفند 1389, :: 10:46 ::  نويسنده : فاطمه

ولنتاین مبارک.

ووووووووللللللللننننننننتتتتتتتتاااااااییییییییننننننننن ممممببباااارررررررککککککک.

آقایون خانوما گل سرخ یادتون نره.

یک شنبه 24 بهمن 1389, :: 22:28 ::  نويسنده : فاطمه

ساقه شکستن قانون طوفان است تو نسیم باش و نوازش کن

 

 

*معجزه ی لبخند*

بسیاری از مردم کتاب شاهزاده کوچولو اثر آنتواندو سنت رو میشناسند.اما شاید همه بدانند او یک خلبان جنگی بود،و با نازی ها جنگید و کشته شد_قبل از شروع جنگ جهانی دوم در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو میجنگید او تجربه های حیرت آور را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرد.در یکی از خاطراتش این چنین مینویسد.

مینویسد:که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتار های خشونت آمیز نگهبان حدس زده بود که روز بعد او را اعدامش خواهند کرد،مینویسد:شک نداشتم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیردست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی را پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم.از میان نرده ها به زندانبان نگاه کردم او حتی نگاهی هم به من نمی انداخت-درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود،فریاد زدم:هی رفیق کبریت داری؟به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد،نزدیکتر که آمد کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد لبخند زدم،نمیدانم چرا!!!شاید از شدت اضطراب-شاید بخاطر اینکه خیلی به او نزدیک بودم  نمیتوانستم لبخند نزنم.در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله ی بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند بین من و او از میله ها گذشت و روی لب های او لبخند شگفت-سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همونجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد لبخند زد و من حالا علی رغم اینکه یک نگهبان زندانبان بود بعنوان یک انسان به او لبخند میزدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرد-پرسید:بچه داری؟با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم:آره ایناها.او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره ی نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد اشک به چشم هایم هجوم آورد گفتم:میترسم که دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ میشوند.چشم های او هم پر از اشک شد ناگهان بی آنکه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون آورد بعد هم مرا بیرون زندان و جاده ی پشتی که به شهر منتهی میشد هدایت کرد-نزدیک شهر که رسیدم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند...یک لبخند زندگی مرا نجات داد بلکه لبخند،لبخندی بدون برنامه ریزی،بدون حساب گری*

لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی انسانهاست  

*****************************************************************************

 

تملک کشنده است به محض آنکه معشوق را مالک شوی معشوق را کشته ای خیلی ها عشقشان را با دستان خود کشته اند.

 

 

 

محدود کردن آزادی محبوب نشانه ی نفرت توست نه عشق تو-عشق روح توست.

 

 

دستان بسیاری از آدم ها به خون عشقشان آغشته است آنها اکنون در سوگ عشق خویش نشسته اند-آنها نمیخواهند اینطور شود اما در اثر نادانی خویش قصد تملک عشقشان را کردند و آنرا از بین بردند.آنها نمیدانند که عشق اسارت را برنمی تابد.

 

 

شکسپیر میگوید:خیانت تنها این نیست که با دیگری باشی خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد .خیانت تنها این نیست که دست را در خفا در دست دیگری بگذاری خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگانی باشد.

 

 

در جلسه  امتحان عشق

من مانده ام و

این صفحه ی سیاه

یک دنیا حرف ناگفتنی

و

یک بغل تنهایی

دلتنگی درددل من

در این صفحه ی کوچک جا نمی شود.

 

  

 

 

 

         تو رفته ای بی من تنها سفر کنی                                           من مانده ام بی تو شب را سحر کنم       

         تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی                            من مانده ام که عشق تو ذرا تاج سر کنم 

   

 

 

 

 

 

  آنکه چشمان تو را این همه زیبا بنا کرد

                          کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

                                                  یا نمی داد به تو این همه زیبایی را

                                                                        یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

 

 

 

 

 

 

جمعه 22 بهمن 1389, :: 7:28 ::  نويسنده : فاطمه

باورم این است که خدا همین نزدیکیست پیش تنهایی لحظه های دلتنگیمان با چنین حقیقتی من بر هر دلی که تنهاس مشکوکم.

 

 

 

رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی!به همین سادگی-او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی.چرا غمگینی؟این رسم زندگیست تو نمیتوانی آن را تغییر دهی تنهایی*

 

 

 

 

عشق گوش کردن نیست درک کردن است

عشق فراموش کردن نیست بخشیدن است

عشق دیدن نیست احساس کردن است

عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است.

 

 

 

 

هیچ گاه عشق را با محبت،دلسوزی،ترحم و دوست داشتن یکی ندان چون همه ی اینها اجزا کوچکتر از عشق هستند نه خود عشق!!!!!!

 

 

 

 

 

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار بشی کارها به خوبی پیش می رود.

 

 

 

 

با دوست عشق زیباست 

                      با یار بی قراری

                                   از دوست درد می ماند

                                                      و از یار یادگاری  

 

 

 

 

 

مهرت به هزار چهره آراسته است

زیباییت از رونق مه کاسته است

من آنچه دلت خواست هرگز نشدم

اما تو همانی که دلم خواسته است

 

 

 

سه شنبه 12 بهمن 1389, :: 13:29 ::  نويسنده : فاطمه

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان احساس و آدرس fateme.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

خبرنامه وبلاگ:





آمار وبلاگ:  

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته : 59
بازدید ماه : 213
بازدید کل : 7374
تعداد مطالب : 12
تعداد نظرات : 68
تعداد آنلاین : 3